شخصی نزد حلاج اومد و گفت: من سالها ثروتم رو جمع کردم که به عربستان بروم و خدا رو زیارت کنم.
در راه که می رفتم به روستایی رسیدم که به خاطر جنگ ویران شده بود، مردم زخمی بودن و سر پناهی نداشتند. مقداری از ثروتم را خرج ساختن سرپناه و دارو برای مردم کردم.
به روستای دیگری رسیدم کودکان یتیم و گرسنه را دیدم با باقی مانده ثروتم برای انها غذا تهیه کردم.
به روستای دیگری رسیدم جوانی را دیدم زیر درخت نشسته بود، تنهاو غمگین.پرسیدم :چرا ناراحتی؟ گفت:دختری را دوست دارم،پدرش گفته دخترش را به کسی میدهد که اسب داشته باشد. من اسبم را به او دادم.
به خود آمدم . دیدم دیگر هیچ ندارم. از ادامه دادن راه منصرف شدم و به شهرم بازگشتم.
و با ناراحتی به حلاج گفت: من بعد از این همه سال انتظار نتوانستم خدا را زیارت کنم.
و حلاج به او گفت :تو خدا را زیارت کردی
خدا سرپناهی نداشت ، تو برای خدا سر پناه ساختی.
خدا زخمی بود ، تو خدا را درمان کردی.
خدا گرسنه بود تو خدا را سیر کردی.
خدا تنها و غمگین بود، تو خدا را از تنهایی در آوردی
و حلاج در پایان گفت: خدای حقیقی در هیچ کشوری و بر هیچ زبانی زندانی نیست. خدا یاری رساندن به انسانهاست