
شخصی نزد حلاج اومد و گفت: من سالها ثروتم رو جمع کردم که به عربستان بروم و خدا رو زیارت کنم. در راه که می رفتم به روستایی رسیدم که به خاطر جنگ ویران شده بود، مردم زخمی بودن و سر پناهی نداشتند. مقداری از ثروتم را خرج ساختن سرپناه و دارو برای مردم کردم. به روستای دیگری رسیدم کودکان یتیم و گرسنه را دیدم با باقی مانده ثروتم برای انها غذا تهیه کردم. به روستای دیگری رسیدم جوانی را دیدم زیر درخت نشسته بود، تنهاو غمگین.پرسیدم :چرا ناراحتی؟ گفت:دختری را دوست دارم،پدرش گفته دخترش را به کسی میدهد که اسب ...
ادامه مطلب